دیپلمات و مدیر عامل خبرگزاری جمهوری اسلامی(ایرنا) راهبرد مقاومت فرسایشی را همچنان بهترین راهحل میداند و معتقد است عملیات «طوفان الاقصی» در هفتم اکتبر سال ۲۰۲۳ یک زلزله سیاسی، نظامی و امنیتی برای اسرائیل بود و ضعف ساختاری این رژیم را عیان کرد.
حسین جابری انصاری دیپلمات و مدیرعامل خبرگزاری جمهوری اسلامی در گفت وگوی تفصیلی با نشریه «عصر اندیشه» به تحلیل و تبیین انگیزه های عملیات «طوفان الاقصی» و نتایج آن و نیز تاثیرات عمیق این عملیات بر صحنه سیاسی رژیم صهیونیستی و بر جهان عرب پرداخته است.
مدیرعامل ایرنا در بخش دیگری از این مصاحبه، مأموریت اصلی آزادی فلسطین را برعهده ملت فلسطین و ملتهای منطقه دانسته و تصریح می کند، ملت فلسطین پس از طوفان الاقصی با وجود ۴۴ هزار شهید و تخریب بخش عمدهای از غزه، ایستاد و از سرزمین خود دفاع کرد.
جابری انصاری همچنین معتقد است تمامیتخواهی و هژمونطلبی اسرائیل که به سیطره بر کل منطقه و حتی جهان چشم دوخته، هیچگاه به محدودیتی راضی نبوده است.
متن کامل این مصاحبه که در شماره ۳۳ دی ۱۴۰۳ نشریه «عصر اندیشه» انتشار یافته، بدین شرح است:
سوال: عملیات طوفانالاقصی در اکتبر ۲۰۲۳ نقطه عطفی در جریان تحولات فلسطین بود که پس از نزدیک به ۸۰ سال بسیاری از انگارههای تحلیلی را تغییر داد و بسیاری از افرادی که در این حوزه فعال بودند و نظریه و ایده میدادند، مجبور شدند در برخی از تحلیلهای خود تجدیدنظر کنند. بعد از گذشت یک سال و چند ماه که از این رخداد میگذرد و با توجه به جمیع اتفاقات حادث شده، اگر شما بخواهید نگاهی آسیبشناسانه یا فرصتشناسانه و واقعبینانه به این ماجرا بیاندازید، چارچوب تحلیلی مدنظر شما چیست؟ همچنین برای تحلیل ادامه این مسیر که هنوز هم پایان نیافته است و مشخص نیست به کجا ختم میشود، چه مواردی را باید لحاظ کنیم؟
جابری انصاری: همیشه گفتهام تحلیل تحولاتِ در حال وقوع بهویژه وقتی هنوز در جریان هستند و به نتیجه مشخصی نرسیدهاند، کار سادهای نیست. این دشواری از آنجا ناشی میشود که ما با یک پدیده گذشته مواجه نیستیم که بتوانیم آن را با فاصله زمانی تحلیل کنیم، بلکه با رویدادی در حال شدن روبهرو هستیم؛ پدیدهای که همچنان در حرکت و تحول و سیر و صیرورت است و هیچچیز در آن متوقف نشده است. این واقعیت، نزدیک شدن به حقیقت را دشوارتر میکند خصوصاً در دورانی که سرعت و عمق تحولات بیش از هر زمان دیگری است. در دو دهه قبل سرعت تحولات بینالمللی تا این اندازه زیاد نبود و بطیءتر و آرامتر بود. تحولات بینالمللی در سالهای اخیر به طرز چشمگیری شتاب گرفته و عمق بیشتری پیدا کرده است. اگر تا یک دهه پیش سرعت این تحولات آرامتر و پیشبینیپذیرتر بود، اکنون در بازه کوتاهی مانند یک سال و اندی پس از هفتم اکتبر ۲۰۲۳ تا امروز، شاهد سلسله وقایعی هستیم که با شدت و گستردگی بیسابقهای رخ میدهند. این حجم از رویدادها چنان سریع و عمیق اتفاق میافتد که حتی فرصت تحلیل دقیق یک رویداد پیش از وقوع حادثه بعدی وجود ندارد. بهعنوان مثال، تحولات چند ماه اخیر لبنان چه از نظر سرعت و چه از نظر عمق نمونه بارزی از این پدیده است.
در چنین شرایطی تحلیل دقیق رویدادهایی که هنوز در جریان هستند، دشوارتر میشود. اما ضروری است با پرهیز از افراط و تفریط، به صُلب واقعیتها نزدیک شویم و تلاش کنیم یک تصویر تحلیلی ارائه دهیم که هرچند ممکن است عین واقعیت نباشد، اما به آن نزدیک باشد. تحلیل صحیح باید جنبههای مختلف یک پدیده را در نظر بگیرد و پیوندی منطقی میان این جنبهها ایجاد کند.
وقتی به رویداد هفت اکتبر نگاه میکنیم، متوجه میشویم مواجهه با آن نیز مانند بسیاری از مسائل مناقشهبرانگیزِ دیگر در ایران و جهان، با دو سویه افراطی و تفریطی یا دو روایت کاملاً متناقض و صفر و صدی همراه بوده است. یک سویه، این رویداد را چنان بزرگ میکند که گویی آخرالزمان فلسطین رسیده و آزادی فلسطین و پایان اسرائیل در همین عملیات محقق خواهد شد. این روایت، هفتم اکتبر را نقطه پایان همه مبارزات فلسطینیها تصور میکند و معتقد است در چند روز یا نهایتاً چند ماه آینده کار تمام خواهد شد. در سوی دیگر، روایتی کاملاً متضاد وجود دارد که در صحت و اهداف این عملیات تشکیک میکند. این دیدگاه معتقد است پشت پرده طوفانالاقصی، اهداف پنهانی و طراحیهایی از سوی سرویسهای اطلاعاتی وجود دارد. حتی برخی ادعا میکنند این عملیات، کاملاً ساخته و پرداخته جناح راستگرای حاکم و سرویسهای اطلاعاتی اسرائیل است و فلسطینیها از طریق نفوذ یا فریب در این ماجرا گرفتار شدهاند. طبق این روایت، هدف از چنین طراحیهایی خاتمه دادن به مسئله فلسطین، شخمزدن حلقههای مقاومت از فلسطین تا تهران، ایجاد یک خاورمیانه جدید و رهایی اسرائیل از خط مقاومت و حامی اصلی آن یعنی ایران بوده است.
از همان روزهای اول، این دو روایتِ افراطی و تفریطی فضای تحلیلها را تحتتأثیر قرار داده بودند. به همین دلیل ممکن است برخی گمان کنند هرکس موضعی میگیرد، خود به یکی از این دو اردوگاه تعلق دارد. برای روشن کردن این موضوع باید اشاره کنم من از همان ابتدا دیدگاهها و تحلیلهای خود را بهطور شفاف بیان کردهام. سخنرانیها، یادداشتها و مقالات من درباره این رویداد حتی در قالب کتابی به نام ترنج و زیتون جمعآوری و منتشر شده است. هرکس این کتاب را بخواند، میبیند از همان روزهای اول تأکید کردهام که این حادثه نه پایان اسرائیل است و نه نشانهای از آخرالزمان فلسطین. تحلیل من همواره این بوده است که این نوع نگاههای صفر و صدی ناشی از عدم شناخت درستِ پدیده اسرائیل و ساختار قدرت جهانی است. برخی تصور میکنند تمام تحولات جهان از سوی اسرائیل یا ایالات متحده آمریکا طراحی و هدایت میشود و آنها قدرت مطلق دارند. این نگاه، اسرائیل و آمریکا را در جایگاهی خداگونه قرار میدهد که همهچیز را کنترل میکنند و هیچچیزی از دستشان خارج نیست. چنین نگرشی به دور از واقعیتهای پیچیده و چندلایه جهانی است و تنها باعث ایجاد توهم و افراط در تحلیلها میشود. تحلیلهایی که آمریکا و اسرائیل را موجوداتی خداگونه تصور میکنند، منبع اصلی انحراف در فهم واقعیات هستند. این تصور که آمریکا یا اسرائیل میتوانند صفر تا صد تحولات جهانی را طراحی، اجرا و مدیریت کنند، به دور از واقعیت است.
سوال: چنین تحلیلهایی بر این پایه استوار هستند که آمریکا در سطح جهانی و اسرائیل در سطح منطقهای از حیث توزیع توانمندیهای مادی دست برتر را دارند و همین برتری مادی و تکنیکی آنها را در تحقق اراده خود مبسوطالید میسازد.
جابری انصاری: اسرائیل یک تجربه دنیایی است؛ تجربهای که با همه فراز و نشیبهای معمول در پروژههای انسانی همراه بوده است. گروهی این موجودیت جعلی را ساختند، تلاش زیادی کردند و معادلات مختلفی را فراهم آوردند تا آن را به پیش ببرند. اما این به معنای قدرت مطلق آنها نیست. بنیانگذاران اسرائیل در مسیر ساخت این موجودیت جعلی و ساختگی زحمات زیادی کشیدند و از حمایتها و زدوبندهای بینالمللی، اشتراک منافع و همکاری با قدرتهای هژمونیک غربی بهره بردند. اما این بدان معنا نیست که توانستهاند از هیچ، موجودیتی قوی و بلامنازع بسازند. اسرائیل نیز مانند هر پروژه انسانی دیگر با شکستها و محدودیتهایی مواجه بوده است.
برای مثال، در دو روز اول جنگ ۱۹۷۳ ارتش اسرائیل شکست سنگینی از ارتش سوریه و مصر متحمل شد. نیروهای سوریه توانستند خطوط دفاعی اسرائیل را در بلندیهای جولان بشکنند و مصریها نیز در صحرای سینا به موفقیتهای بزرگی دست یافتند، بهطوریکه بسیاری تصور میکردند سرنوشت اسرائیل به نابودی ختم خواهد شد که البته دو روز بعد با یاری آمریکا ورق به سود ارتش اسرائیل برگشت. نمونه دیگر، مقاومت حزبالله لبنان در برابر اسرائیل بود. در سال ۱۹۸۲ ارتش اسرائیل توانست ظرف چند روز از جنوب لبنان به بیروت برسد و پایتخت لبنان را اشغال کند. اما این پایان ماجرا نبود. حزبالله با مقاومت متراکم و ایستادگی مداوم، اسرائیل را وادار به عقبنشینی کرد و به پیروزیهای مهمی رسید.
در سال ۱۹۸۲ لبنان در وضعیت سقوط کامل قرار داشت اما حزبالله با مقاومت اسلامی خود توانست از آن زمان تا سال ۲۰۰۰ ایستادگی کند و با فداکاریهای بزرگ، خونهایی که ریخته و ارادههایی که اعمال شد، مسیری طولانی و فرسایشی را طی کند. حزبالله توانست از حداقل فرصتهای داخلی، منطقهای و بینالمللی حداکثر استفاده را ببرد. این موفقیت تحت رهبری هوشمندانه و راهبرد منسجمی به دست آمد که مبتنی بر مقاومت درازمدت فرسایشی بود. سرانجام در سال ۲۰۰۰ پیروزی تاریخی بزرگی در برابر اسرائیل رقم خورد. اسرائیل مجبور شد بدون هیچ قید و شرطی از بخشی از اراضی اشغالی عربی و اسلامی عقبنشینی کند؛ بدون اینکه قراردادی ذلتآمیز مانند کمپ دیوید یا اسلو به لبنان تحمیل شود و بدون هیچگونه پیوست امنیتی یا سیاسی. این عقبنشینی بدون هیچ تضمینی از طرف لبنان انجام گرفت و اسرائیل مجبور شد عقبنشینی یکجانبهای را بپذیرد. آیا این شکست بزرگی برای اسرائیل نبود؟
همین اسرائیلی که در جنگ ۱۹۷۸ میلادی ظرف چند روز تا رود لیتانی پیشروی کرد و در سال ۱۹۸۲ توانست تا بیروت را اشغال کند، مجبور شد از تمام اراضی اشغالی جنوب لبنان عقب بنشیند. بهجز مزارع شبعا که به دلیل اختلافات مرزی میان لبنان، فلسطین اشغالی و سوریه همچنان بهعنوان یک نقطه اختلافی باقی مانده است. این شکست تاریخی اسرائیل، یکی از بزرگترین پیروزیهای مقاومت اسلامی بود.
و البته رژیم شکستهای دیگری را هم از سوی مقاومت اسلامی متحمل شده است.
جابری انصاری: قطعاً؛ شکستهای دیگری را نیز در برابر مقاومت تجربه کرده است و عملیات هفتم اکتبر ۲۰۲۳ نمونه بارزی از این شکستهاست. اما برخی که اسرائیل را موجودیتی خداگونه تصور میکنند، این عملیات را طراحی خود اسرائیل میدانند. آنها بدون هیچ شاهد عینی صرفاً با تحلیل ذهنی ادعا میکنند فلسطینیها نمیتوانند چنین عملیات بزرگی انجام دهند. چطور ممکن است فلسطینیها نتوانند چنین کاری انجام دهند وقتی لبنانیها در گذشته توانستند؟ مگر همین مقاومت نبود که اسرائیلی را که ظرف چند روز تا بیروت پیشروی کرده بود، مجبور به عقبنشینی کامل و یکجانبه کرد؟ مگر مقاومت اسلامی لبنان نتوانست در سال ۱۹۹۶ تفاهم آوریل را به اسرائیل تحمیل کند؟ تاریخ بارها ثابت کرده است این پیروزیها امکانپذیر هستند. اما برای تحلیل درست باید به واقعیتها رجوع کرد نه اینکه بر اساس ذهنیات و تصورات خود تحلیل کنیم.
در سوی دیگر، افرادی قرار دارند که از زاویه دید فلسطینیها و خط مقاومت، تفسیری آخرالزمانی از رویداد هفتم اکتبر ارائه میدهند. آنها این عملیات را بهعنوان پیروزی نهایی و پایان کار اسرائیل تعبیر میکنند و معتقدند غافلگیری اسرائیل در این عملیات نشانهای از فروپاشی قریبالوقوع آن است. به تعبیر من این عملیات مانند یک زلزله سیاسی، نظامی و امنیتی برای اسرائیل بود؛ زلزلهای که نشاندهنده ضعف ساختاری رژیم است. اما نباید آن را بهعنوان نقطه پایان اسرائیل تصور کرد، همانطور که نباید به تصورات خداگونه درباره قدرت اسرائیل تن داد. تحلیل درست، نیازمند بررسی روندها، مطالعه تاریخ و اجتناب از افراط و تفریط است. عملیات اکتبر در همه سطوح، از نظامی و امنیتی گرفته تا راهبردی و سیاسی، بهوضوح یک شکست بزرگ برای اسرائیل بود. اما آیا این شکست به معنای پایان کار اسرائیل است؟ آیا این ماجرا نقطه پایانی در نبرد میان مقاومت و اسرائیل محسوب میشود؟ قطعاً نه. از همان روز اول چنین تصور و برداشتی نداشتم و امروز نیز ندارم. این فراز و نشیبها در جنگ و مقاومت طبیعی است و نباید آنها را غافلگیرکننده تلقی کرد.
آنچه بسیاری از تحلیلها را دچار انحراف میکند، عدم درک صحیح از دو پدیده مهم است: اول، ماهیت واقعی اسرائیل و دوم، ماهیت مقاومت و راهبرد آن. اسرائیل یک پدیده محلی، صرفاً یهودی یا محدود به منطقه نیست، بلکه یک پدیده بینالمللی است که از ابتدا تا به امروز با حمایت و مشارکت قدرتهای جهانی شکل گرفته و تداوم یافته است. تأسیس اسرائیل بدون بازی قدرتهای بینالمللی بهویژه بریتانیا و آمریکا ممکن نبود. بریتانیا در دوره قیمومت خود بر فلسطین از پایان جنگ جهانی اول تا جنگ جهانی دوم، در همپیمانی با جنبش صهیونیسم بینالمللی نقش کلیدی ایفا کرد. این کشور با تسهیل مهاجرت یهودیان به فلسطین، استقرار واحدهای تروریستی و نظامی صهیونیستی و فراهم کردن شرایط شهرکسازی، زمینههای تأسیس اسرائیل را فراهم ساخت. در همان زمان، تسلیحات مدرنِ روز بهطور گسترده از بنادر فلسطین اشغالی وارد میشد و در اختیار صهیونیستها قرار میگرفت. اما فلسطینیها از سادهترین ابزارهای دفاعی نیز محروم بودند.
بر اساس اسناد تاریخی، بریتانیا محدودیتهای شدیدی بر فلسطینیها اعمال میکرد. حتی حمل سلاح سرد مانند چاقو، خنجر یا شمشیر نیز با مجازاتهای سنگین همراه بود. اگر یک تفنگ سنتی مثل برنو در دست یا خانه یک فلسطینی پیدا میشد، شدیدترین مجازاتها اعمال میشد. این شرایط، تضاد آشکاری را در قدرت نظامی و امکانات بین صهیونیستها و فلسطینیها ایجاد کرد که بهطور مستقیم بر شکلگیری و تقویت پروژه صهیونیسم تأثیر گذاشت. اقدامات قدرتهای بزرگ بهرغم ظاهرِ گاه بیطرفانه یا حتی فاصلهگیری علنی، در خدمت راهبرد کلی صهیونیسم برای اشغال فلسطین بود.
تصویب قطعنامه ۱۸۱ مجمع عمومی سازمان ملل در سال ۱۹۴۷ نیز که به تقسیم فلسطین انجامید، نتیجه مستقیم فشارها و همپیمانیهای بینالمللی به رهبری ایالات متحده بود. در این مقطع، ایالات متحده به موتور محرکه پروژه تأسیس اسرائیل تبدیل شده بود و فشارهای دیپلماتیک گستردهای را برای پیشبرد این هدف اعمال میکرد. اما آنچه در رفتار جنبش صهیونیستی و اسرائیل قابلتوجه است، روحیه طلبکاری بیپایان آنهاست. صهیونیستها حتی در اوج حمایتهای بیدریغ بریتانیا و ایالات متحده، همواره بیشتر طلب میکردند و بههیچ میزان از همراهی و حمایت قانع نبودند. در همان دوره، هرچند بریتانیا عملاً تمام شرایط را برای پیشبرد پروژه صهیونیسم فراهم کرده بود، باز هم صهیونیستها از عدم همراهی ۱۰۰ درصدی شکایت داشتند.
این روحیه طلبکاری و توسعهطلبی همچنان در سیاستهای اسرائیل دیده میشود. برای مثال در جریان عملیات هفتم اکتبر و تحولات پس از آن، اسرائیل با وجود حمایتهای گسترده ایالات متحده، همچنان از دولت بایدن طلبکار بود و نتانیاهو در سخنرانیهای اخیر خود کنایههایی به آمریکا و بایدن میزد. این رفتار اسرائیل ناشی از منطق صهیونیستی است که بر اساس فراخواهی و تمامیتخواهی مطلق شکل گرفته است؛ منطقی که هرگز به کمتر از ۱۰۰ درصد خواستههایش راضی نمیشود و همواره مطالبه بیشتری دارد. در همین راستا، سیاست بریتانیا نیز هرچند بهظاهر پیچیده و چندلایه به نظر میرسد، در عمل همواره در راستای منافع صهیونیسم قرار گرفته است. بدون این حمایتها پروژه شهرکسازی و اشغال فلسطین به این شکل امکانپذیر نبود. اما آن چه روند حلوفصل مسئله فلسطین را به بنبست میکشاند، همین خصلت توسعهطلبانه و هژمونیخواهانه اسرائیل است. اسرائیل به کمتر از ۱۰۰ درصد فلسطین راضی نیست و هرگونه توافق یا سازشی را که نیاز به عقبنشینی از این موضع داشته باشد، غیرقابلقبول میداند.
سوال: آیا این تمامیتخواهی و توسعه سلطهطلبی از باورهای صهیونیسم و معتقدات قوم یهود سرچشمه میگیرد؟
جابری انصاری: بله این تمامیتخواهی، در تار و پود مفهوم صهیونیسم بهعنوان ایدئولوژی اصلی اسرائیل تنیده شده است. صهیونیسم از ابتدا بر اساس این فراخواهی و تصاحب حداکثری منابع، زمین و قدرت بنا شده و همچنان این ویژگی در سیاستهای اسرائیل بهوضوح دیده میشود. اسحاق رابین - فرمانده نظامی برجسته اسرائیل و یکی از معماران شکلگیری این رژیم - دههها در خدمت پروژه صهیونیسم بود. او در جنگهایی که منجر به اشغال فلسطین، جولان و صحرای سینا شد، نقش کلیدی داشت و بهعنوان یکی از فرماندهان فاتح، جایگاه ویژهای را در تاریخ نظامی اسرائیل به خود اختصاص داد. رابین فردی عادی نبود؛ او بهطور کامل در خدمت ایدئولوژی صهیونیسم قرار داشت و تا مغز استخوان به آن وفادار بود. اما با وجود تمام این سوابق، توسط یک یهودی صهیونیست تندرو به قتل رسید. قاتل که خود را تحت الهام الهی میدانست، رابین را «خائنی به آرمان ملی، قومی و دینی یهود» معرفی کرد و تصمیم گرفت او را حذف کند. این جنایت، نهتنها یک شخصیت برجسته را از میان برداشت، بلکه پروژه صلح نیمبند اسرائیل را نیز بهکلی مختومه کرد. هرچند که همین پروژه صلح حتی در بهترین حالت چیزی بیش از یک صلح ناقص و ناقض نبود و با ابهامات جدی همراه بود.
با قتل رابین، جامعه صهیونیستی و فرآیند سیاسی اسرائیل نشان داد حتی به معماران و بنیانگذاران خود نیز اجازه نمیدهد کوچکترین تخطی از فراخواهی، تمامیتخواهی و ایدئولوژی «همهچیزخواهی» صهیونیسم داشته باشند. رابین نیز در واقع قصد نداشت از این اصول فاصله بگیرد، بلکه تلاش میکرد همان اهداف توسعهطلبانه را در بستهبندی جدیدی با عنوان «صلح در برابر زمین» پیش ببرد. این طرح نیز درنهایت به دنبال همان چیزی بود که تندروهای صهیونیست میخواستند اما با ظاهری متفاوت.
با وجود این، حتی همین نسخه براق و جذاب نیز برای جریانهای تندرو قابل پذیرش نبود. آنها رابین را حذف کردند تا هرگونه شائبه سازش را از میان بردارند. این نشاندهنده عدم تحمل هرگونه انعطاف یا تغییر در مسیر ایدئولوژی صهیونیسم است، حتی اگر این تغییر در ظاهر و بستهبندی باشد. در این میان، نکته اساسی که باید به آن بازگردیم، دو عدم شناخت مهم است: نخست، عدم شناخت ماهیت واقعی اسرائیل و دوم، عدم درک صحیح از مقاومت و راهبرد آن. این دو مسئله، ریشه بسیاری از تحلیلهای نادرست درباره وضعیت فعلی و تاریخی این منطقه است. شناخت دقیق این دو پدیده، کلید فهم واقعیتهای پیچیده و پرفراز و نشیب منطقه محسوب میشود.
سوال: نکته جالب توجهی است. اگر موافق باشید هر دو را به ترتیب مورد بحث قرار دهیم. ابتدا در مورد شناخت ماهیت واقعی اسرائیل بفرمایید.
جابری انصاری: اسرائیل یک پدیده بینالمللی است؛ از زمان تأسیس تا تداوم آن ساختار قدرت جهانی نقش اساسی ایفا کرده است. بهعنوان یک کارشناس کوچک، فروتنانه با تمام وجود اعلام میکنم اگر ساختار قدرت بینالمللی اسرائیل را رها کند، این موجودیت در بازه زمانی یک تا سهساله بهکلی از بین خواهد رفت. با همین سطح از مقاومت موجود، بدون اتکا به ظرفیتهای رسمی دولتهای عربی و اسلامی و تنها براساس راهبرد مقاومت، این پدیده دوام نخواهد آورد. اما واقعیت این است که اسرائیل بهتنهایی اسرائیل نیست؛ این رژیم، یک پدیده جهانی است. همانگونه که قدرتهای بینالمللی در تأسیس اسرائیل نقش اساسی داشتند، تداوم این رژیم نیز بهشدت به حمایتهای همین ساختار وابسته است. بدون این پشتیبانیها اسرائیل هرگز نمیتوانست به این شکل ادامه حیات دهد.
در مقابل، پدیده مقاومت و راهبرد آن نیز بهدرستی شناخته نشده است. پیش از انقلاب اسلامی ایران، دو راهبرد عمده برای مقابله با اسرائیل در منطقه عربی و اسلامی به کار گرفته شد. اولین راهبرد، جنگ آزادیبخش کلاسیک بود که بر پایه این ایده ابتنا داشت که ارتشهای عربی میتوانند فلسطین را آزاد کنند. پس از اعلام تأسیس اسرائیل در سال ۱۹۴۸ چندین ارتش عربی که تازه شکل گرفته بودند، وارد جنگ شدند. این دولتهای عربی نیز همچون اسرائیل موجودیتهای تازهای بودند که پس از فروپاشی امپراتوری عثمانی و در فاصله میان جنگهای جهانی اول و دوم شکل گرفته بودند. این دوران، زمان شکلگیری دولتهای ملی جدید در منطقه بود که هنوز بهلحاظ ساختاری ضعیف و نوپا بودند. لذا راهبرد جنگ کلاسیک نهتنها نتوانست فلسطین را رهایی ببخشد، بلکه به نوعی مخدر تبدیل شد که تودههای فلسطینی و عرب را به تماشاگرانی منفعل تبدیل کرد، با این تصور که ارتشها وظیفه آزادی را برعهده دارند.
در این مقطع که همزمان با تأسیس اسرائیل و تداوم آن تا جنگ ۱۹۷۳ است، نتایج این راهبرد کاملاً یأسآور بود. جنگ ۱۹۶۷ بهطور ویژه نشان داد این رویکرد نهتنها فلسطین را آزاد نکرد، بلکه به اشغال کامل فلسطین انجامید. در این جنگ، کرانه باختری، نوار غزه، بلندیهای جولان سوریه و صحرای سینای مصر نیز به اشغال اسرائیل درآمدند. این اتفاق، شکست سنگینی برای دو ارتش اصلی عربی یعنی مصر و سوریه محسوب میشد که قرار بود مأموریت آزادی فلسطین را برعهده بگیرند. آنها نهتنها موفق به این کار نشدند، بلکه بخشهای وسیعی از سرزمین خودشان را نیز از دست دادند.
این شکست، تأثیرات عمیقی بر جهان عرب گذاشت.
با وجود این، جنگ ۱۹۷۳ به فرماندهی انور سادات، رئیسجمهور وقت مصر و حافظ اسد، رئیسجمهور وقت سوریه آغاز شد. این جنگ، ابتدا با موفقیتهایی همراه بود و دو کشور توانستند برخی پیشرویها را انجام دهند. اما این پیروزیها دوام نیاورد. اسرائیل توانست با ضدحملههای خود، این پیشرویها را معکوس کند و حتی به چند ده کیلومتری پایتخت سوریه در منطقه قنیطره برسد. در جبهه مصر نیز ارتش اسرائیل نهتنها صحرای سینا را بازپس گرفت، بلکه نیروهای خود را به پشت خطوط ارتش مصر در کانال سوئز رساند و آنها را به محاصره درآورد. این اتفاق، یک شوک بزرگ و شکست سنگین برای اعراب بود. جنگ ۱۹۷۳ نهتنها نتوانست سرزمینهای اشغالی را آزاد کند، بلکه نشان داد راهبرد جنگ کلاسیک به پایان راه خود رسیده است. از این پس، مشخص شد ارتشهای عربی قادر به آزادسازی فلسطین نیستند و پرونده این راهبرد برای مقابله با اسرائیل عملاً بسته شد.
مصر سپس راهبرد خود را به کلی تغییر داد و از جنگ آزادیبخش به سمت صلح و سازش با اسرائیل گرایش پیدا کرد. پیمان کمپ دیوید که میان مصر و اسرائیل به امضا رسید، نماد این تغییر رویکرد بود. مصر با این پیمان به جای تأکید بر آزادی فلسطین، بر بازپسگیری صحرای سینای خود تمرکز یافت. رویکرد جدید مصر این بود که اسرائیل را به رسمیت بشناسد و از طریق مذاکرات مستقیم و غیرمستقیم با حمایت آمریکا، راهحلی برای مسئله فلسطین پیدا کند. در این مسیر، ایده «صلح در برابر زمین» جایگزین آرمان آزادی کامل فلسطین از رود اردن تا دریای مدیترانه شد.
این تغییر رویکرد مصر، واکنشهای شدیدی را در جهان عرب به دنبال داشت. کشورهای عربی در اتحادیه عرب تصمیم گرفتند مصر را از این اتحادیه اخراج و مقر اتحادیه عرب را از قاهره به تونس منتقل کنند. اما این واکنشها دیری نپایید و به مرور زمان، سایر کشورهای عربی نیز وارد همان مسیری شدند که مصر آغاز کرده بود. در نهایت، سازمان آزادیبخش فلسطین (ساف) نیز به این روند پیوست و از طریق مذاکرات مادرید و اسلو، گام در همان راهی نهاد که هدفش رسیدن به توافق با اسرائیل بود. این تغییر رویکرد، ایده مقاومت و آزادیبخشی کامل فلسطین را به حاشیه برد و صلح و سازش با اسرائیل بهعنوان راهبرد غالب در جهان عرب مطرح شد.
به این ترتیب، آرمان مبارزه برای آزادی کامل فلسطین که روزگاری شعار اصلی اعراب بود، در چارچوب مذاکرات و توافقات بینالمللی به اهدافی محدود و سازشکارانه تقلیل یافت. این تغییر جهت، بازتابی از افراط و تفریطی بود که در راهبردهای مقابله با اسرائیل وجود داشت: از جنگهای کلاسیک آزادیبخش به پذیرش صلح و سازش کامل. کشورهای عربی، یکی پس از دیگری بهجای مقاومت در برابر اسرائیل، راه صلح و سازش را در پیش گرفتند. اما راهبرد صلح در برابر زمین هم نهتنها فلسطین را آزاد نکرد، بلکه به مشارکت کشورهای عربی در حمایت از اسرائیل منجر شد. مصر که روزگاری نیروی آزادیبخش فلسطین بود، به نیروی نگهبان اسرائیل تبدیل شد و در محاصره نوار غزه و مقاومت فلسطینیان نقش مستقیم ایفا کرد. دیگر کشورهای عربی نیز در این مسیر گام برداشتند و عملاً از مبارزه برای آزادی فلسطین فاصله گرفتند.
اما انقلاب اسلامی ایران راه سومی را مطرح کرد که نه مبتنی بر جنگ کلاسیک بود و نه بر تسلیم و سازش. این راه سوم، خط مقاومت فرسایشی و درازمدت بود. بر اساس این راهبرد، اگر معادلات قدرت بینالمللی بهگونهای است که امکان مقابله نظامی مستقیم با اسرائیل وجود ندارد، این به معنای تسلیم شدن در برابر واقعیت موجود نیست. کتاب ترنج و زیتون نام خود را از دو نماد مهم گرفته است. «ترنج» از نقوش معروف فرش ایرانی الهام گرفته شده و «زیتون» نیز نماد فلسطین است. این انتخاب نام، بهطور نمادین ایدهای را بیان میکند که آزادی فلسطین مانند بافتن یک فرش ایرانی نیازمند تلاش مستمر، صبر و دقت در درازمدت است. همانگونه که فرشبافان ایرانی رجبهرج و ذرهذره یک فرش را کامل میکنند، پروژه آزادی فلسطین نیز تنها در قالب یک راهبرد مقاومت فرسایشی و تدریجی ممکن است. این راهحل، هیچ مسیر سحرآمیز یا یکشبهای ندارد. برای مثال، در لبنان مقاومت اسلامی ۱۸ سال طول کشید تا از سال ۱۹۸۲ به پیروزی تاریخی سال ۲۰۰۰ برسد. در فلسطین نیز با توجه به ماهیت بینالمللی پروژه صهیونیسم که بر این سرزمین خیمه زده است، راهحلی سریع و آنی وجود ندارد. این پروژه با حمایتهای گسترده جهانی بهویژه از سوی ناتو و ساختار قدرت بینالمللی توانسته است خود را حفظ کند. مقابله با چنین پدیدهای فراتر از یک جنگ کلاسیک است زیرا اسرائیل تنها نیست؛ بلکه بخشی از یک ساختار قدرت جهانی محسوب میشود.
در برابر این واقعیت، نمیتوان به تسلیم و تبدیل شدن به نگهبان اسرائیل رضایت داد، همانگونه که برخی دولتهای عربی این مسیر را در پیش گرفتهاند. تسلیم شدن در برابر چنین پدیدهای به معنای پذیرش یک واقعیت زورگویانه و هژمونیطلب است که به هیچ حدی قانع نمیشود و میخواهد کل منطقه را به زائدهای برای خود تبدیل کند. پروژه صهیونیسم بهدنبال تسلط کامل بر منابع نظامی، امنیتی، سیاسی، راهبردی، اقتصادی و فناوری منطقه است، بهگونهای که همه کشورهای منطقه در خدمت آن باشند. اما در برابر چنین پروژهای، راهحل درست، راهبرد مقاومت فرسایشی است.
سوال: ابعاد مقاومت فرسایشی چیست؟ چرا این روش جواب داد و به ثمر رسید؟
جابری انصاری: این راهبرد بر این اساس است که بهجای تسلیم شدن، باید ذرهذره پروژه صهیونیسم را تضعیف کرد. این فرآیند یکشبه و ناگهانی نیست و کلید جادویی برای پایان فوری آن وجود ندارد. بلکه باید مقاومت ادامه پیدا کند تا رژیم به مرور فرسوده شود و زمانی که شرایط منطقهای و بینالمللیِ مناسب فراهم گردد، شاهد فروپاشی آن از درون باشیم. در نهایت، نظم جدیدی در فلسطین شکل خواهد گرفت که نتیجه سالها مقاومت تدریجی خواهد بود.
انقلاب اسلامی ایران خود نمونهای از چنین فرآیندی است؛ پدیدهای که در طول سالها و با فرسایش ساختار قدرت موجود توانست به ثمر بنشیند. به همین ترتیب، راهبرد مقاومت فرسایشی در برابر اسرائیل نیز راهی برای ایجاد تغییر در معادلات منطقهای و بینالمللی است و میتواند به فروپاشی این پروژه و آزادی فلسطین منجر شود. انقلاب اسلامی ایران نمونهای از یک فرآیند تراکمی است که طی سالها شکل گرفت و در لحظهای مناسب در سطح بینالمللی به نتیجه رسید. این تراکمها به خلق یک معادله جدید منجر شد، شکوفهای تازه به بار آورد و درختی نو رویید که مسیر تحولات را ادامه داد. داستان فلسطین و راهبرد مقاومت نیز از همین جنس است؛ فرآیندی که با تراکمات مستمر و بهرهبرداری از لحظات مناسب میتواند به یک نتیجه بزرگ منجر شود.
برای تحلیل درست این مسئله، شناخت دقیق از دو موضوع ضروری است: نخست، ماهیت اسرائیل بهعنوان یک پدیده جهانی با تمام امکانات و محدودیتهایش و دوم، درک درست از راهبرد مقاومت فرسایشیِ درازمدت بهعنوان جایگزین دو راهبرد شکستخورده قبلی. اگر از این شناختها برخوردار باشیم، در فراز و نشیبها و بزنگاههای تاریخی دچار خطای تحلیل نخواهیم شد و از واقعیت فاصله نخواهیم گرفت. آنچه موجب دور شدن از واقعیت میشود، عدم شناخت نزدیک به واقعیت از پدیدههایی مانند اسرائیل و مقاومت است. بسیاری از تحلیلها به جای تکیه بر واقعیتهای موجود، بر پایه تصورات و برداشتهای شخصی بنا شدهاند. اما برای ارائه یک تحلیل درست، باید این تصورات را با واقعیتهای تاریخی و روندهای تحلیلی طولانیمدت تطبیق داد. نگاه نقطهای به تحولات بهتنهایی کافی نیست بلکه باید این نقاط را در یک قاب بزرگتر و در بستر روند تاریخی مشاهده و تحلیل کرد.
بهعنوان مثال، شهادت فرمانده بزرگ مقاومت سید حسن در جریان بمباران اسرائیل در بیروت یا عملیات هفتم اکتبر، هردو نقطههای مهمی در تاریخ مقاومت هستند. شهادت آن فرمانده میتواند در نگاه نقطهای یک ضربه سنگین و شوک وصفناپذیر به مقاومت تلقی شود. در مقابل، عملیات هفت اکتبر میتواند در همان نگاه نقطهای بهعنوان یک شکست تاریخی و زلزلهای ۱۰ ریشتری برای اسرائیل تعبیر گردد. اما اگر این وقایع را در بستر دههها مبارزه، شکست و پیروزی و تأثیرات بلندمدت آنها تحلیل کنیم، به یک فهم نزدیکتر به واقعیت دست خواهیم یافت.
سوال: شما تا کنون تحلیلی از فرایند تاریخی مقاومت و حوادث پس از طوفان الاقصی تا کنون داشتید. اما آینده این اتفاقات به کدام سمت میرود و باید این آینده را چگونه بررسی کرد؟ در واقع چارچوب تحلیلی ایدهآل شما برای فردای مقاومت چیست؟
جابری انصاری: برای تحلیل درست ماجرای طوفان الاقصی و اتفاقات ماههای گذشته و ترسیم آیندهای که پیش رو داریم، باید چند نکته اساسی را در نظر گرفت. تحلیل این وقایع نهتنها مستلزم بررسی روندهای گذشته و شرایط موجود، بلکه نیازمند یک قاب تحلیلی جامع است که به دور از نگاههای رمانتیک یا هیجانی، واقعیتها را درک کند و بر اساس آنها به پیشبینی و برنامهریزی بپردازد. برای فهم آینده، لازم است همه ابعاد مثبت و منفی ماههای گذشته را ببینیم. این شامل بررسی موفقیتها و شکستها، دستاوردها و آسیبها و فراز و نشیبهایی است که در این مدت تجربه شده است. رویارویی با اسرائیل بهعنوان یک جنگ پیچیده و چندلایه اصلاً مأموریت سادهای نیست. نگاه رمانتیک و غیرواقعگرایانه به این جنگ باعث میشود با وقوع شوکها یا حوادث غیرمنتظره، دچار هراس شویم و نتوانیم بهدرستی واکنش نشان دهیم.
تمامی جنبشهای اصلی فلسطینی از فتح گرفته تا حماس و جهاد اسلامی در طول دههها مبارزه با اسرائیل هزینههای سنگینی پرداختهاند. بسیاری از رهبران مؤسس این جنبشها ازجمله رهبران نسل اول توسط اسرائیل به شهادت رسیدهاند. این موضوع شامل جریانهای ملیگرا و چپگرای فلسطینی نیز میشود. سرنوشت مقاومت در برابر پروژهای چندلایه و بینالمللی که اسرائیل نماینده آن است، همواره با شهادت و ازخودگذشتگی همراه بوده است. اسرائیل بهعنوان یک پدیده جهانی، از مزیتهای نسبی متعددی برخوردار است. سرویسهای اطلاعاتی و امنیتی موفق، توانایی در عملیاتهای ترور و حمایت گسترده بینالمللی، بخشی از این مزیتها هستند. برای مقابله با چنین دشمنی، نیاز به راهبردهای بلندمدت و دقیق است که مبتنی بر واقعیتهای موجود و تاریخ گذشته باشد.
در این میان، شهادت رهبران مقاومت نباید ما را دچار هراس یا تحلیلهای احساسی کند. شهادت سید هرچند از نظر فردی غمانگیز اما در بستر مقاومت، سرنوشتی طبیعی و اجتنابناپذیر است. سید نزدیک به دو دهه زندگی کاملاً پنهانی داشت و همواره تحت تعقیب و گریز بود. بهعنوان یک رهبر بزرگ مقاومت، سرنوشت او چیزی جز شهادت نمیتوانست باشد. این وضعیت تنها به سید محدود نمیشود؛ رهبران مؤسس این جنبشها از جمله شهید عباس موسوی نیز چنین سرنوشتی داشتند. عباس موسوی که همراه با همسرش در خودرویی توسط اسرائیل ترور شد، کمتر از یک دهه پیش از پیروزی تاریخی و بینظیر سال ۲۰۰۰ در لبنان به شهادت رسید. این پیروزی، نمونهای از این است که شهادت رهبران مقاومت هرگز به معنای پایان مبارزه یا توقف دستاوردها نیست.
بهعنوان مثال، در جنگ ۱۹۷۳ اسرائیل در ابتدای جنگ شکست خورد، اما توانست خود را بهسرعت بازیابی کند و ابتکار عمل را در دست بگیرد. بنابراین تصور اینکه اسرائیل در برابر مقاومت تنها تماشاگر خواهد بود، غیرواقعی است. مقاومت چه در لبنان، یمن، عراق یا تهران بهعنوان مغز و قلب راهبرد مقاومت، تهدیدی جدی برای موجودیت اسرائیل است اما این رژیم نیز با تمام توان خود به مقابله میپردازد. اگر اسرائیل تنها تماشاگر بود، همان پایان آخرالزمانی که برخی تصور میکنند، به وقوع میپیوست؛ اما چنین تصوری با واقعیت سازگار نیست. واقعیت اسرائیل این است که با موجودی روبهرو هستیم که نهتنها تعامل و تقابل مداوم با واقعیتها و تحولات دارد، بلکه به پیشرفتهترین فناوریها، بالاترین سطح سلاحها و ذخایر پایانناپذیر نظامی دسترسی دارد. این ذخایر بهطور مداوم از طریق حمایتهای گسترده غرب، ایالات متحده و ناتو تأمین و بازسازی میشوند. اسرائیل موجودی منفعل یا ایستا نیست بلکه ساختاری پویا و واکنشگرا دارد که در برابر هر تهدید موجودیتی، سریع عمل میکند.
اسرائیل در طول این طوفان یک سال و چندماهه، بالاترین سطح تخریب و کشتار را در جنگهای اخیر به نمایش گذاشته و بیش از ۴۵هزار نفر را در نوار غزه که تنها ۳۶۴ کیلومترمربع مساحت دارد به شهادت رسانده است. این کشتارها بهگونهای بوده است که سهچهارم قربانیان را زنان و کودکان تشکیل میدهند و بخش عمدهای از باقیمانده قربانیان نیز افراد عادی هستند. بخش زیادی از غزه بهطور کامل ویران شده است. در بیروت و لبنان نیز طی چند ماه اخیر، اسرائیل دهها تن بمب ریخته و دو رهبر مقاومت را در فاصله کمتر از یک هفته به شهادت رسانده است. حتی به امدادرسانها اجازه نداد تا روزها به محل حادثه دسترسی پیدا کنند.
با وجود این همه تخریب و جنایت، شورای امنیت سازمان ملل کوچکترین اقدام جدی علیه اسرائیل انجام نداده است. اسرائیل بهطور آشکار خارج از تمامی قوانین بینالمللی عمل میکند و هر کاری که بخواهد انجام میدهد. درحالیکه بیش از دو دهه است ایران بهخاطر ادعای احتمال داشتن یک پروژه هستهای تحت فشار شدید قرار گرفته است، اسرائیل که صدها کلاهک اتمی دارد و رسماً بهعنوان یک قدرت هستهای در منطقه شناخته میشود، هیچگونه پاسخگویی بینالمللی ندارد. این همان ساختار قدرت جهانی است که از اسرائیل حمایت میکند و میگذارد به جنایات خود ادامه دهد. در چنین شرایطی، مقاومت در برابر اسرائیل نهتنها ضروری، بلکه اجتنابناپذیر است. حزبالله و لبنان با وجود تمام فشارها اعلام کردهاند از غزه جدا نخواهند شد و همچنان به مقاومت ادامه میدهند. اما نباید انتظار داشت اسرائیل تنها تماشاگر باشد؛ این رژیم نیز بازی خود را میکند و با تکیه بر ساختارهای بینالمللی و مزیتهای اطلاعاتی و امنیتی خود میکوشد مقاومت را تضعیف نماید.
یکی از مسائل مهم در تحلیل این شرایط، وجود حفرههای بزرگ امنیتی، اطلاعاتی و ضد اطلاعاتی است. وقتی چنین حفرههایی ایجاد میشوند، اتفاقات بزرگی نیز رخ میدهند. اما این بهمعنای ناکارآمد بودن راهبرد مقاومت نیست. سؤال اینجاست که جایگزین راهبرد مقاومت چیست؟ آیا بازگشت به جنگهای کلاسیک آزادیبخش که معادلات قدرت کنونی اجازه آن را نمیدهد؟ یا تسلیم شدن و تبدیل شدن به نگهبان اسرائیل؟ کدام عقل و منطق یا شرع چنین چیزی را تأیید میکند؟ تسلیم شدن در برابر اسرائیل، به معنای پذیرش یک واقعیت ساختگی و ظالمانه است که نهتنها عزت و حقوق مردم منطقه را پایمال میکند، بلکه هژمونی اسرائیل را بر کل منطقه تحکیم میبخشد. مقاومت اگرچه مسیری دشوار و پرهزینه است، اما تنها راه برای مقابله با این پروژه جهانی و ایجاد امید برای آیندهای بهتر است.
راهحل منطقی برای مواجهه با اسرائیل، همان راهحل سوم یعنی راهبرد مقاومت است. اگر کسی راهحل جایگزین بهتری دارد، باید آن را ارائه دهد. برخی بر این تصور و توهماند که راهحل، گفتگو و صلح است. اما باید پرسید گفتگو و صلح با چه کسی؟ آیا صلح یکطرفه ممکن است؟ یا صلح همانطور که در واقعیت معنا دارد، بین دو طرف اتفاق میافتد؟ وقتی صحبت از صلح روی زمین میشود، بهطور طبیعی نیاز به توافق و همراهی هر دو طرف است. اما تجربه تاریخی نشان داده است چنین صلحی در مواجهه با اسرائیل چیزی جز یک خیال و توهم نیست. برای مثال، در چارچوب توافقنامههای اسلو و مادرید، رهبر وقت فلسطین، یاسر عرفات تلاش کرد از طریق مذاکرات به راهحلی برسد. عرفات پذیرفت ۷۸ درصد فلسطین که در جنگ ۱۹۴۸ اشغال شده بود، به اسرائیل تعلق داشته باشد و تنها برای ۲۲ درصد باقیمانده ادعا داشت.
او حتی اعلام کرد آماده است بر سر این ۲۲ درصد نیز با اسرائیل مذاکره کند تا به یک فرمول آبرومندانه دست یابد که بتواند به ملت فلسطین ارائه دهد.
این مذاکرات از سال ۱۹۹۳ تا ۲۰۰۰ ادامه یافت و در چندین دوره توافقنامهها و اسناد مختلفی امضا شد. اما نتیجه چه شد؟ اسرائیل نهتنها اجازه نداد این توافقات به نتیجه برسد، بلکه افرادی را که حتی تصور میشد ممکن است بخشی از این ۲۲ درصد را به فلسطینیها واگذار کنند، حذف کرد. این روند بهطور کامل مسیر گفتگو و صلح را مسدود ساخت و نشان داد این رژیم حتی به کوچکترین توافقی بر سر اراضی اشغالی تن نمیدهد. یکی از دلایل این وضعیت، تغییرات بنیادین در بافت اجتماعی و سیاسی اسرائیل است. جناح چپ اسرائیل که مدعی صلح بود و زمانی قدرت را در دست داشت، به حاشیه رانده شده است. حزب کارگر اسرائیل که یکی از احزاب مؤسس این رژیم و دههها عهدهدارِ رهبری سیاسی اسرائیل بود، اکنون به حاشیهایترین وضعیت ممکن رسیده است. این حزب که روزی قدرت اول اسرائیل بود، امروز در پارلمانِ ۱۲۰ کرسیِ اسرائیل تنها سه یا چهار کرسی دارد. بیش از ۲۰ سال است تنها جناح راست در اسرائیل پیروز انتخابات میشود و رقابت سیاسی در این رژیم صرفاً بین راستگرایان تندرو و راستگرایان کمی میانهروتر است. جریان چپ که ادعای صلح داشت، بهکلی از صحنه قدرت حذف شده است. اکثریت بالای جامعه اسرائیل معتقدند تمامی اراضی فلسطین «متعلق به ماست» و حتی یک وجب از آن قابل معامله نیست.
با این اوصاف، تصور دستیابی به صلح واقعی حتی بر اساس استانداردهای حداقلی مانند توافق بر سر ۲۰ درصد یا ۲۲ درصد اراضی فلسطین غیرممکن به نظر میرسد. تجربه تاریخی و تحولات اجتماعی و سیاسی اسرائیل نشان داده است راهحل صلح در عمل هیچ جایگاهی ندارد. در چنین شرایطی تنها راهحل واقعبینانه و عملی، ادامه راهبرد مقاومت است چراکه گفتگو و صلح نهتنها راهگشا نبوده بلکه عملاً از سوی اسرائیل رد شده است. راهحلهای موجود برای مواجهه با اسرائیل به دلیل شرایط خاص منطقهای و بینالمللی، محدود و مشخص هستند. جنگ کلاسیک که بتواند بهطور ناگهانی و کامل مسئله را حل کند در شرایط فعلی متصور نیست. از سوی دیگر، سازش و تسلیم در برابر واقعیتهای تحمیلی نیز نهتنها از نظر عقلی غیرقابل قبول، بلکه از منظر شرعی نیز ممنوع است. بنابراین تنها راهحل واقعبینانه، ادامه راهبرد مقاومت تدریجی و فرسایشی است.
این راهبرد بر این اساس است که با تداوم مقاومت، اسرائیل از درون دچار فرسایش شود و همزمان شرایط منطقهای و بینالمللی بهگونهای تغییر کند که نظم کنونی فروپاشیده و جای خود را به نظمی جدید دهد؛ نظمی که مبتنی بر اراده اکثریت قاطع ساکنان سرزمینهای اشغالی باشد؛ همان طرح آرمانی که جمهوری اسلامی ایران بهویژه رهبر انقلاب بارها ارائه داده و تکرار کرده است. با این حال، راهبرد فرسایشی مقاومت همچنان بهترین راهحل است. این راهبرد بر این اساس است که با تضعیف تدریجی ساختارهای اسرائیل از درون، زمینه فروپاشی اجتماعی و سیاسی آن فراهم شود. شواهدی از این روند نیز در دست است، مانند مهاجرت معکوس یا افزایش اختلافات داخلی در اسرائیل. حتی در غرب نیز فضای جدیدی ایجاد شده است که میتواند زمینهساز تغییرات بزرگتر باشد.
سوال: اما پس از هفتم اکتبر شرایط تغییر کرد. اسرائیل که خودِ جنگ را بهعنوان یک تهدید موجودیتی معرفی کرده بود، وارد یک جنگ فرسایشی شد. برخلاف تصور اولیه که تابآوری اسرائیل در جنگهای طولانیمدت را اندک میدانستند، این رژیم توانست مقاومت نشان دهد و حتی مهاجرت به اسرائیل افزایش یافت. بهعنوان مثال در سال ۲۰۲۳ شاهد مهاجرتهایی از ایران به سرزمینهای اشغالی برای دفاع از موجودیت اسرائیل بودیم. این وضعیت نشان میدهد اسرائیل برای مقابله با تهدیدهای موجودیتی، تمام جامعه خود را به حالت آمادهباش درآورده است.
جابری انصاری: یکی از موضوعات مورد بحث، تابآوری اسرائیل در برابر جنگهای طولانیمدت است. پیش از هفتم اکتبر این باور وجود داشت که اسرائیل تجربهای در جنگهای طولانی ندارد و توانایی مقابله با چنین جنگهایی را نخواهد داشت. این تحلیل بر اساس واقعیتهای عینی و تاریخ جنگهای اسرائیل بود، نه فرضیات ذهنی. تقریباً تمام جنگهای بزرگ اسرائیل از جنگ ۱۹۴۸ - که به جنگ تأسیس اسرائیل مشهور است - تا جنگ ۱۹۶۷ همگی چندروزه یا چندماهه بودند. اسرائیل توانسته بود مسائل نظامی خود را در مدت کوتاهی حل و فصل کند. حتی در جنگهای دیگر مانند جنگ کانال سوئز در سال ۱۹۵۶ - که ما در اینجا به آن ورود نمیکنیم - نیز اسرائیل با سرعت عمل کار را به پایان رسانده بود. جنگهای ۱۹۷۳ و جنگ لیتانی نیز چندروزه است. این روند تاریخی باعث شد تحلیلگران بدین نتیجه برسند که اسرائیل آمادگی و تجربه لازم را برای جنگهای طولانیمدت ندارد زیرا عادت کرده است مسائل نظامی خود را ظرف چند روز یا نهایتاً چند هفته حل و فصل نماید. تمام شواهد نشان میداد اسرائیل همواره در جنگهای کوتاهمدت موفق عمل کرده و این رویکرد به بخشی از راهبرد نظامی آن تبدیل شده است.
اما حادثه هفتم اکتبر ۲۰۲۳ بهعنوان یک نقطه عطف تاریخی، این الگو را تغییر داد. این حادثه که بهدرستی یک زلزله ۱۰ ریشتری برای اسرائیل توصیف شد، شکستی چندلایه و همهجانبه برای این رژیم ایجاد کرد. این شکست اسرائیل را با یک بحران غیرقابل پیشب